![]() |
![]() |
|
| دوست من سلام |
|
بزرگترین فریب دنیا این است که در یک لحظه از حیات خود ، مالکیت و فرمان زندگی را از دست می دهیم و تصور می کنیم که سرنوشت بر زندگی مسلط شده است. |
|
و اما درباره شراب، بدی و شرارت نه آن چیزی است که از راه دهان وارد جسم انسان شود چیزی است که از آن راه خارج می شود. |
|
هرگز از مرگ هراس نداشته ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر باشد هراس من همه باری مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی انسان افزون تر باشد. |
|
اگر در جامعه مقامهای مقدسی درست کردید که فوق اخلاق و فوق نقد هستند در واقع اولین قدم را در بی اخلاق کردن جامعه برداشته اید. به همین دلیل سامان دادن و تنظیم کردن یک جامعه از لحاظ اخلاقی یکی از بهترین شعارها و هدفهایی می تواند باشد که حتی سیاستمداران ما می تولنند آنرا مد نظر قرار دهند.(( می توانیم پایمان را حتی از این بالاتر بگذاریم، می توانیم و باید قدرت را نقد اخلاقی کنیم. نوبت نقد اخلاقی قدرت و دینداری و جامعه و سیاست فرا رسیده است. |
|
دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است
|
|
رجال را به حق بشناس حق را به رجال نشناس |
|
من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند نه ابرو به هم می کشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سایبان دیگران است. من یک لر بلوچ کرد فارسم، یک فارسی زبان ترک. نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم، بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می کنم. من انسانی هستم در جمع انسانهای دیگر بر سیاره مقدس زمین که بدون دیگران معنایی ندارم. |
|
زندگي مثل ديکتس .... هي مي نويسيم ... هي غلط مي نويسيم هي پاک مي کنيم ... هي دوباره مي نويسيم ...هي دوباره .... غافل از اينکه عزرائيل داد ميزنه برگه ها بالا
|
|
شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص |
|
غم مخور گریه نکن در خانه ات درختی خواهد روئید و درختهای بسیار در شهرت و باد پیغام هر درختی را به درختان دیگر خواهند رساند و درختان از باد خواهند پرسید |
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود. از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرد بعد دنیا هی پر از ادم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست قرن موسی چمبه هاست روزگار مرگ انسانیت است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار – اشک بر چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می کنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است.. |
|
خوشبختی درونی است نه بیرونی از اینرو به آنچه هستیم بستگی دارد نه آنچه داریم. |
|
دو جاده جنگلی از هم جدا می شدند و متاسفانه گذر از هر دو ممکن بود در مقام رهگذر مدتها ایستادم تا در حد ممکن ببینم این دو در کجا منشعب می شوند. آن گاه به راهی دیگر به همان زیبایی نگاه کردم و شاید بتوان گفت که این راه بهترین بود زیرا علف با پوشش سبزش منظره دلنشینی را بوجود آوورده بود در آن صبح برگها بطور یکنواخت بر روی هر دو مسیر آرام گرفته بود که نشان می داد هنوز کسی بر روی آنها قدم نگذاشته است. اوه، من اولی را برای روزی دیگر نگه داشتم. گرچه می دانستم چگونه یک راه به راهی دیگر منتهی می شود و تردید داشتم که می توانم از آن باز گردم. من با آه و حسرت از این مطلب یاد خواهم کرد. در جاده ای که قرنها و فرسنگها با اینجا فاصله دارد: دو جاده جنگلی از هم جدا می شوند، و من... من جاده ای را که کم گذر بود برگزیدم. و تمام تفاوتها ناشی از این انتخاب بود. |
|
زیستن در زمان حال یعنی کنار گذاشتن پریشانی ها و توجه به آنچه هم اکنون مهم است. تو با توجه به امروز می توانی زمان حال را بیافرینی |
|
تو نمی توانی گذشته را تغیر دهی، اما می توانی از آن درس بگیری. هرگاه همان شرایط پیش آمد، می توانی به گونه ای متفاوت عمل کنی. و این گونه می توانی در زندگی امروزت خوشبخت تر، کاراتر و موفق تر باشی. |
|
اگر كودك با نكوهش و انتقاد بزرگ شود، محكوم كردن مي آموزد.
اگر كودك با دشمني و خصومت بزرگ شود، جنگيدن مي آموزد. اگر كودك با ترس و اضطراب بزرگ شود، بيمناك و نگران بار مي آيد. اگر كودك با ترحم و دلسوزي بزرگ شود تاسف و بد بخت بودن را مي آموزد. اگر كودك با تمسخر و ريشخند بزرگ شود خجول بار مي آيد. اگر كودك با با رشك و چشم و هم چشمي بزرگ شود حسود بار مي آيد. اگر كودك با شرم و خجلت بزرگ شود احساس گناه كردن مي آموزد. اگر كودك با مدارا و سعه صدر بزرگ شود صبور و بردبار بار مي آيد. اگر كودك با تشويق و دلگرمي بزرگ شود راز دار و بي پروا بزرگ مي شود. اگر كودك با تمجيد و تحسين بزرگ شود تقدير و قدر داني كردن مي آموزد. اگر كودك با تجويز و تصويب بزرگ شود، خود ستايي مي آموزد. اگر كودك با پسند و پذيرش بزرگ شود دستيابي به عشق و محبت در جهان را مي آموزد. اگر كودك با شناخت و تجويز بزرگ شود هدفمند بار مي آيد. اگر كودك با سهيم شدن بزرگ شود سخي و بخشنده بار مي آيد. اگر كودك با اطمينان و آسايش خاطر بزرگ شود ايمان به خود و اطرافيان را مي آموزد. اگر كودك با دوستي و مهرباني بزرگ شود جهان را محلي زيبا براي زندگي مي يابد. اگر كودك با وقار و آرامش بزرگ شود داشتن آرامش خاطر را مي آموزد. خود ما چگونه بزرگ شده ايم و كودكان ما با چه بزرگ مي شوند؟ |
|
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود
|
|
واکنش تو نسبت به اهدافت بستگی به خودت دارد. هنگامیکه می خواهی خوشبخت تر و کاراتر باشی، باید در زمان حال باشی. هنگامیکه می خواهی زمان حالت بهتر از گذشته باشد، باید از گذشته درس بگیری. و هنگامیکه می خواهی آینده ات بهتر از زمان حال باشد، باید در آفرینش آن بکوشی. حتی در دشوارترین لحظات اگر توجه ات به آنچه در زمان حال معطوف است باشد، احساس خوشبختی میکنی ، و به تو اعتماد به نفس لازم را برای مقابله با اشتباهاتت می دهد. تو نمی توانی گذشته را تغیر دهی، اما می توانی از آن درس بگیری. هرگاه همان شرایط پیش آمد، می توانی به گونه ای متفاوت عمل کنی. و این گونه مممی توانی در زندگی امروزت خوشبخت تر، کاراتر و موفق تر باشی. |
|
||
|
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته
|
|
تنها کسی موفق می شود که به امید دیگران ننشیند.
|
|
قوانین انسان بودن: 1) جسمی به ما عطا خواهد شد. ممکن است این جسم را دوست بداریم و یا از آن متنفر باشیم، در هر حال این جسم در طول زندگی لحظه لحظه با ما و همراه ما خواهد بود. 2) ما درس خواهیم آموخت. ما به صورت تمام وقت در مدرسه ای به نام زندگی ثبت نام کرده ایم و تمام روز برای درس خواندن فرصت داریم.ممکن است از این درس خوشمان بیاید و یا اینکه تصور کنیم این دروس بی ربط و احمقانه اند. 3) اشتباهی در میان نیست، همه درس هستند. رشد، و یا به عبارتی ، تجربه مرحله ای از مراحل آزمون و خطاست. تجارب "ردی" در تکوین مراحل زندگی به اندازه همان تجاربی که نهایتا مورد قبول واقع می شوند، موثرند. 4) درس تا زمانیکه آموخته نشده تکرار می شود. درس در اشکال مختلف به ما ارائه می شود تا موقعی که از برمان شود. وقتی که آنرا آموختیم اجازه داریم که به درس بعدی بپردازیم. 5) آموختن دروس را پایانی نیست. هیچ نکته ای از زندگی نیست که درس مربوط به خود را نداشته باشد. تا زمانیکه زنده ایم درسی برای آموختن وجود دارد. 6) "آنجا" بهتر از " اینجا " نیست. وقتی" آنجای " ما تبدیل به " اینجا " شد باز " آنجا "ی دیگری هست که از" اینجای " ما بهتر باشد. 7) دیگران آینه ای تمام نما از خودمان هستند. ما نمی توانیم چیزی را در شخص دیگری دوست داشته باشیم و یا اینکه از آن متنفر باشیم، مگر آنکه آن چیز منعکس کننده چیزی باشد که ما در درونمان آن را دوست می داریم و یا از آن متنفریم. 8) هر آنچه که از زندگی می سازیم به خود ما بستگی دارد. ما همه ابزارها و منابع مورد نیاز خود را داریم. هر کاری که با آنها بکنیم بستگی به خود ما دارد. انتخاب با ماست. 9) پاسخهای ما در درون ما نهفته است. پاسخ به سوالات زندگی در درون ما نهفته است. تنها کاری که باید بکنیم عبارت است از نگریستن، گوش دادن و اعتماد کردن. 10) ما همه این مطالب را به فراموشی خواهیم سپرد. |
|
دو راهب در راه زیارتگاهی به قسمت کم عمق رودخانه ای که مخصوص تردد مردم بود رسیدند. کنار رودخانه دخترکی را دیدند که لباسهای پر زرق و برقی بر تن داشت و کاملا واضح بود که نمی دانست چه کار کند، چون آب رودخانه بالا آمده بود و او نمی خواست لباسهایش کثیف شود. یکی از راهبه ها بی هیچ مقدمه ای او را بر کول گرفت، از رودخانه گذراند و در آن سوی رودخانه روی زمین خشک گذاشت. سپس راهبه ها دوباره راه خود را در پیش گرفتند. اما پس از ساعتی راهب دیگر شروع به گرفتن ایراد کرد و گفت: شکی نیست که لمس کردن زنان کار درستی نیست." این کار خلاف احکام رهبانیت است. شما چگونه به خودتان جرئت میدهید که بر خلاف احکام رهبانیت عمل کنید؟" راهبی که دخترک را بر دوش خود حمل کرده بود لحظاتی بدون اینکه سخنی بر زبان براند راه پیمود و سر انجام در جواب او گفت:" من یک ساعت قبل او را از کولم به زمین گذاشتم، شما چرا هنوز دارید حملش می کنید؟" |
|
مطلب زیر روی سنگ قبر یک متوفی در یکی از گورستان های انگلستان حک شده است: زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری نداشت، رویای دگرگون کردن گیتی را در سر می پروراندم. بزرگتر و عاقلتر که شدم کاشف به عمل آوردم که گیتی دگرگون نخواهد شد و به همین خاطر تا حدی کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم. اما آن هم استوار و تغیر ناپذیر می نمود. به سن میانسالی که رسیدم پس از پشت سر گذاشتن آخرین تلاش نافرجامم ، راضی به دگرگونی و ایجاد تحول در نزدیک ترین افراد به خود، یعنی خانواده ام شدم. اما افسوس که در مورد هیچ یک به نتیجه ای رضایت بخش نرسیدم. و حالا که در بستر مرگ افتاده ام ، بناگاه تشخیص می دهم که اگر قبل از هر کس خودم را تغییر داده بودم، می توانستم به مثابه الگویی باعث تحول خانواده ام بشوم و در سایه تشویق ، دلگرمی و اندیشه خوب آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم و شاید هم ، کسی چه می داند ، وسیله ای برای دگرگون ساختن کیتی. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
زنجان شناسی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|