![]() |
![]() |
|
| دوست من سلام |
|
در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند. یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود، آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفتشان به هم رسیدند. مادر به سخن در آمد و گفت (( تویی، تو، دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر روی ویرانه های زندگی من ساختی! کاش می توانستم تو را بکشم )) پس دختر به سخن در آمد و گفت(( ای زن منفور خود خواه و پیر ! که راه آزادی را بر من بسته ای ! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی خودت باشد ! کاش می مردی! )) در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند. مادر با مهربانی گفت (( تویی ، عزیزم؟ )) و دختر با مهربانی پاسخ داد (( بله ، مادر جان. )) |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
زنجان شناسی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|