تبليغاتX
اجتماعی - خوابگردها
دوست من سلام

در شهری که من به دنیا آمدم  زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند.

یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود، آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفتشان به هم رسیدند.

مادر به سخن در آمد و گفت (( تویی، تو، دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر روی ویرانه های زندگی من ساختی! کاش می توانستم تو را بکشم ))

پس دختر به سخن در آمد و گفت(( ای زن منفور خود خواه و پیر ! که راه آزادی را بر من بسته ای ! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی خودت باشد ! کاش می مردی! ))

در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند. مادر با مهربانی گفت (( تویی ، عزیزم؟ )) و دختر با مهربانی پاسخ داد (( بله ، مادر جان. ))

+ نوشته شده در  85/12/03ساعت 1:33 PM  توسط سمیه |