![]() |
![]() |
|
| دوست من سلام |
|
روزی در شهر دور دستی به نام ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانایی اش میترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش می داشتند در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش زیرا که چاه دیگری نبود. یک شب هنگامیکه همه در خواب بودند ، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت : از این به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود. بامداد فردا همه ساکنان شهر ، به جز پادشاه و وزیرش ، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنانکه جادوگر گفته بود. آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند:پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم باید او را سرنگون کنیم. آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند وقتی جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد. از آن شهر دور دست ویرانی غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقلشان را باز یافته بودند. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
زنجان شناسی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|