![]() |
![]() |
|
| دوست من سلام |
|
دختر با چشمانی غمگین به تنها درختی که در حیاط خانه شان بود نگاه میکرد دستش را روی شکمش گذاشت احساس میکرد شکمش بزرگتر از روز قبل شده ، نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت . در همین لحظه احساس کرد جنین در شکمش تکان می خورد چشمانش پر از اشک شد ه گذشته فکر میکرد به حماقت بزرگی که در زندگیش کرده بود در همین لحظه با خود فکر کرد اگر از من میپرسیدند دوست داری به دنیا بیایی یا نه مطمئنا پاسخ میدادم نه آیا کار درستی است که اجازه بدهد نوزاد به دنیا بیاید یا نه؟ اما هر چه فکر میکرد میدید نمی تواند فرصت زندگی را از او بگیرد . اما با خود فکر کرد که بهتر است با جنین درد دل کند و تجربه هایش را در اختیار او قرار دهد تا خود او تصمیم بگیرد که می خواهد به این دنیا بیاید یا نه. ترجیح داد از عشق بگوید با صدایی آهسته و مهربان می گفت عشق حقه بزرگ و عظیمی است که به خاطر سرگرم ساختن مردم اختراع شده است. من از این کلمه کذایی که در همه جا و به همه زبانها است متنفرم. راه رفتن را دوست دارم، اشامیدن را دوست دارم، رفیقم را دوست دارم ، بچه ام را دوست دارم، یعنی چه؟ سعی میکنم این کلمه دوست داشتن را هرگز به کار نبرم زیرا آنچه که قلب و روحم را آشفته میکند همان است که به آن عشق میگویند . در واقع نمیدانم که تو را دوست دارم یا نه ؟ من به تو با عشق نمی اندیشم، به تو با حس عاطفه زندگی نگاه میکنم نگاهی به شکمش کرد و گفت زندگی با پدرت فقط یک فایده داشت و آن اینکه بالاخره فهمیدم هیچ چیز مثل گرایش اسرار آمیزی که موجودی را به طرف موجودی دیگر سوق میدهد - مثلا مردی را به طرف زنی، و زنی را به طرف مردی- آزادی انسان را تهدید نمی کند. هیچ ریسمان و زنجیری نیست که بتواند تو را در بند یک بردگی کور کورانه و یک ضعف بی امید نگاه دارد . وای به حال کسی که وجودش را به خاطر گرایش اسرار آمیز به کسی هدیه کند . با اینکار فقط خودمان را فراموش می کنیم و همه حقوقمان را. عزت نفس و آزادیمان را از دست می دهیم . درست مثل سگی که دست و پا میزند و بیهوده سعی میکند که خود را به ساحلی که اصلا وجود خارجی ندارد برساند. ساحلی که ((دوست داشتن )) و ((محبوب بودن )) نام دارد دختر یا پسر عزیزم اگر هم خود را به این ساحل برسانی از خود خواهی پرسید که چرا خودت را به آب انداختی چون از خودت اصلا راضی نیستی و به این امید هستی آنچه در خود نمی بینی در دیگری ببینی ؟ یا شاید به دنبال ترس از تنهایی و کسالت و سکوت هستی؟ یا محتاج آنی که کسی را تصاحب کنی یا تصاحبت کنند؟ به عقیده اکثر مردم اینها یعنی عشق. ولی به عقیده من عشق خیلی کمتر از چیزهایی است که برایت گفته . گرسنگی است که وقتی سیر شدی سر دلت می ماند و باعث سوء هاضمه میشود. ناگهان صدایی تمرکز زن جوان را به هم ریخت . مادرش صدایش کرد و گفت دختر عزیزم بیا غذایت را بخور. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
زنجان شناسی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|